به یاد یک روز صبح افتادم که در تنه‌ی درختی پیله‌ای را یافته بودم‌، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده‌ی بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ می‌کرد و من شتاب داشتم. خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم. بی‌تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی می‌دهد در برابر چشمان من روی داد.

پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را می‌کشید از آن بیرون خزید و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمی‌برم. بالهای پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمامِ نیرویِ جسمِ نحیف و لرزانش می‌کوشید که آنها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش می‌کردم ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و بازشدن بالها می‌بایست آهسته در پرتو نور خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفسِ من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مأیوس و بی حال، تکانی به خود داد و چند ثانیه‌ی بعد در کف دست من جان سپرد.
 
 این نعشِ کوچک، به گمانِ من بزرگترین باری است که بر دوش وجدانِ خود دارم. زیرا من امروز خوب می‌فهمم که تعدّی به قوانین بزرگ طبیعت کفرِ محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بی‌تابی از خود نشان بدهیم و باید اعتمادِ تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
 

بر صخره‌ای نشستم تا با فراغ بال این فکر سالِ نو را در خود تجزیه و تحلیل کنم. آه! ای کاش آن پروانه‌ی کوچک می‌توانست همچنان در جلوی چشم من بپرد و راه را به من بنماید!

 

وینستون خیال داشت خاطرات روزانه‌ی خود را در آن یادداشت کند. این کار غیرقانونی نبود (درواقع هیچ کاری غیرقانونی نبود، چون اصلاً قانونی وجود نداشت.) اما اگر متوجه می‌شدند، به‌طور حتم، مجازات مرگ. یا حداقل بیست‌وپنج سال محکومیت در اردوگاه کار در انتظارش بود. وینستون، سر قلمی به قلم خود وصل کرد و آن را به درون جوهر فروبرد. قلم، ابزار منسوخ‌شده‌ای بود که دیگر به‌ندرت حتی برای امضا کردن به کار می‌رفت و او صرفاً به این دلیل که نمی‌خواست آن کاغذ خوش‌رنگ و زیبا را با یک خودکار خط‌خطی کند، ترجیح داده بود این قلم را با دردسر زیاد و به‌طور پنهانی تهیه کند. او درواقع زیاد به نوشتن با دست عادت نداشت چون آن‌ها به‌طورمعمول، همه‌چیز را، به‌جز برخی نوشته‌های بسیار کوتاه، به دستگاه «گفته نگار» دیکته می‌کردند، اما بی‌شک برای هدف فعلی امکان استفاده از آن نبود. بنابراین قلم را در جوهر فروبرد و سپس برای لحظه‌ای کوتاه دچار تردید شد. به دل‌شوره افتاد. نوشتن روی کاغذ نیاز به عزمی راسخ داشت. با حروف ریز و مغشوشی نوشت: چهارم آوریل، 1984

گزیده ای از کتاب 1984

این موضوع اغلب مورد توجه قرار گرفته که سه انقلاب عمده‌ی فکری بشر، ایده‌ی محوریت انسان را تهدید کرده است. اول، کوپرنیک نشان داد که زمین آن مرکزی نیست که همه‌ی اجرام آسمانی، به دورش می‌گردند. بعد داروین روشن کرد که ما کانون زنجیره‌ی حیات نیستیم، بلکه مانند سایر موجودات، از تکامل اَشکال دیگر حیات به وجود آمده‌ایم. سوم، فروید نشان داد که ارباب خانه‌ی خودمان نیستیم؛ به این معنا که بیشتر رفتار ما تابع نیروهای خارج از آگاهی ماست. شکی نیست که آرتور شوپنهاور در این انقلاب فکری، نقشی برابر با فروید داشت ولی هرگز به تأثیر او اذعان نشد، زیرا شوپنهاور مدتها پیش از تولد فروید، فرض را بر این قرار داده بود که نیروهای زیست شناختی ژرفی بر ما حاکمند ولی ما خود را فریب می‌دهیم و فکر می کنیم خودمان آگاهانه فعالیت‌هایمان را برمی‌گزینیم.

اروین دیوید یالوم

ما باید با حماقت، شکست و شرارت هر انسانی با گذشت بسیار رفتار کنیم. در نظر داشته باشیم که آنچه ما پیش از این در خود داریم به طور ساده شکست ها، حماقت ها و شرارت های خودمان است. زیرا اینها همه شکست های نوع بشر هستند که ما نیز به آن تعلق داریم و بر این اساس ما شکست های یکسانی داریم که در درون خود دفن کرده ایم. نباید به خاطر این بدی ها که صرفا در همان لحظه خاص در ما پدیدار نشده اند، نسبت به دیگران خشمگین شویم.

آرتور شوپنهاور